|
آبی باش مانند آسمان تا عمری به هوای تو سر به هوا باشم... |
درد و دل هامو ... دل نوشته هامو... تموم حسرت هامو ... با پیشرفته ترین قلم و کاغذ می نویسم...گرچه هیچ چیزی به خودنویس بابا که بعد از گردن کجی به تو میده نمی رسه... انقدر نوشتم که خطم خیلی قشنگه!!! معلوم نی من نوشتنو دوست دارم یا دنیا خیلی سوتی میده که من نمیتونم ازشون بگذرم....خونه دار (بیش تر از نوع کارتونیش) وقت آزادتو وردار بیار...
در پناه مولا علی
"حواسم نیست
از وقتی هوایم را نداری
حالم خوب است
خسته نیستم
فقط دستم به زندگی نمی رود"
من گفتم :
شاید اگر چشمانت را قایم نمی کردی
زبان چشمانت را فراموش نمی کردم
برگرد استاد
قول میدهم بی غلط مشق عشق کنم
پ ن : قسمت اول شعر که در گیومه است صاحب اثری متفاوت دارد....
اما مثل همیشه به پیشواز بهار می روم
بهاری از عشق که فصل سر آغازش اسفند است
آه ای اسفند دوست داشتنی من
ای سرچشمه دل تنگی های فاطمه
رخت کندن از این زمستان طولانی بی قراری چشمانم
اسفند و بهارش امید و آرزوی من است
خوش آمدی اسفندم!
از کنارم رد می شوند و حال تو را می پرسند
گونه ای با تمسخر
گونه ای با ترحم
و من هم چنان قرص و محکم از عشقبازی با چشمان تو می سرایم
راستی حالت خوب است؟
بگذار بخندند آن هایی که می گویند چه دنیای کوچکی دارم!
غرق شدن در چشمان تو
براستی زیبا ترین مرگ است
به مستی و کوه یخ و کشتی تایتانیک نیازی نیست
به نامه های نادر ابراهیمی و عاشقانه های حافظ مجالی نیست
همین چشم خوانی چشمان تو
مرا سیراب می کند
تکرار است و تکرار و تکرار
مست شدنم از خمره های چشمان تو
که همین تکرار ، دل غم زده ی مرا شست و شو می دهد
همین عاشقانه خواندن های تو
خواب را از چشمان من ربوده است...
احساساتم را خط خطی میکنم. نیمچه شعری ، دل نوشته ای یا نمی دانم حرف دلی بر کاغذ دلم می روید ... از لحظه های دل تنگی که همیشه است می نگارم ... از حس خوب چشمان تو ... از نجابت دیوانه کننده ام ... از تنهایی هایم که دلم می خواهد فقط تو پرش کنی!!!
به مدرک عاشقی ، خود را صاحب اثر می دانم و لباس میزبانی بر تن می کنم! لباسی آبی ! پر از گل های خنده
چشم ها می شویم و نگاه تازه می دارم بر تمام روز های نبودن ت... روزهای بنفش ... روزهای دویدن های بی مقصد!
وقتی خبری ازت نشد . ترک عادت می کنم. ترک عادت دوست داشتن ت . ترک عادت چشمان ت . ترک عادت خودم!
بار و بنه جمع می کنم و نگاه جذابت را سه طلاقه و مقصد ناکجاآباد را پیش روی چشمانم میگذارم! همین که راه می افتم ، چشمان ت را برایم می خوانی... از دل تنگی هایش... از تنهایی هایش... از خیالش که در خیال من است... از فالی که برایم می گیرد... از نگاه سبزش... از هوای کم بی من ... ساز میسازی! سازی خوش نوا و خوش آوا... سازی پر از عشق! پر از مهر...
گلم ! هم من و هم چشمان تو ، می دانم خسته ایم... از این رفتن های بی مقصد... از این دل تنگی های بی پایان... محض مردانگیت این بار قبل رفتن ، بگو نرو!
من در خیال تو
و تو بی خیال دل من
هم چنان خواهی راند
خواهی خواند
پشت دریاها شهری است...
در خیال تو پرواز کردن
پروازی بی بال
بی یار
از دویدن و به تو نرسیدن خسته شدم
به دنبال نقطه ای برای پایان دل تنگی هایم می گردم
افسوس که دل تنگی هایم در چشمان تو جاریست
در آن دو حباب سبز
شاید سقوط قشنگ ترین قسمت قصه مان باشد
بدون چتر نجات
سقوط در چشمان تو زیباترین آرزوی من است...
یا علی
تلخ است برایم که دیگر خط چشمانت را نمی خوانم
دیگر خنده های تلخت آزارم نمی دهد
تنهاییت را باور کرده ام
شعر هایت طعم دل تنگی ندارند
انگار هم تو خاموش شده ای هم من
این چه گره ای ست ؟
یک سرش من و سر دیگر تو!
خیلی وقت است ناخورده مست می شوم
نادیده عاشق
و نا شنیده ... ای وای دلم فارغ
حالا معنای سبحانک یا لا اله الله تو را می فهمم
سبحانک یا لا اله الله
دیگر خواب چشمانت را نمی بینم
نگاهم شاد است
خنده ام بلند
دلم گویی مسرور
از این آرامش قبل از طوفان می ترسم
صدای ابلیس درونم را می شنوم
ای تمام عشق
من حریف این جنگ نا برابر نیستم
من بی نو نیستم!
این روزها پروانه ام
تا سوختن بال هایم بمان و بنگر
همین که آتش جانم را نشانه رفت
بی قرار آبی می شوم تا آتش دلم را سرد و خاموش کنی!
ای یار خاموش من
تو که معنی انتظار را خوب میدانی!
یا علی
این که میگن سرنوشت بهش اعتقادی نداشتم... اما این روزها بدجور خودش را به فاطمه ثابت می کند! همان دست تقدیری که نمی دانم به کدام ناکجاآباد دلم را می برد! مذهبیون می گویند قضا و قدر و روشنفکران غرق در روانشناختی نام این درک را قاون جذب می گذارند! وای به حال پدیده های مثل من که هم دیدگاه مذهبیون را قبول دارد هم روشنفکران را!
وقتی در کلبه گلی ام را به رویت حتی در خیال ، می بندم با خود نفسی آرام و عمیق می کشم و می گویم: آخیش! رفت . رفت و دیگر باز نمی گردد!
وقتی دیگر سه نقطه ای برایت نمی گذارم می گویم : رفتنش آن قدر ها هم رنج آور نیست...
وقتی با دوستان جانم می نشینم و از حال خوب دلم صحبت می کنم یا وقتی قرار است برای سومین بار اخراجی های سه را ببینم و حتی خطی از تو در پس ذهنم نباشد... یعنی رفتنت همان که آمدنی نداشت ، آن قدر غم ندارد....
سرم گرم است ، گرم نوشتن ، ادامه کار های حراست خبرنگاری ، چاپ اولین شماره نشریه تخصصی زبان دانشگاه ، گرفتن عکس های هنری ، آماده شدن برای جشنواره فیلم فجر و ... میبینی فرصت دل تنگی و غصه خوردن ندارم!
دیگر نه وبلاگت را میخوانم نه پیج فیسبوکت را... دیگر منتظر کامنتت یا لایکت نیستم ... اصلن همین که نیستی بهتریت اتفاق این روزهای سرد بهمن است... همین که بی معرفتی کافی است برای سرکوب کردن بهانه های دلکم!
نمی دانم! همین که میخواهم نباشی ... دوستان عزیز تر از جان ت خط دلم را می خوانند . حال و احوال شابنه ت را برایم شرح می دهند... می گویند دلت نزدیک است... می گویند سوار بر ماهی های این رودخانه نزدیک این خانه می شوی... می گویند الان وقت کنار رفتن نیست... وقت سکوت کردن نیست... وقتی افسانه ساختن نیست...
هیچ وقت عین خیالت نبود... باز هم من ! تنها مانده ام در این کویر ! راه را بلد نیستم !
بیا و این بار تو لیدر زندگیم باش ...
جاده ای که با تو باشم ترس ندارد
بعدن نوشت :
خبر از آمدن ت
خبر از رفتن ت
خبر از دل تنگی ت
خبر از چشمان کبود سبز ت
کلاغ ها همه چیز را به من می گویند
کاش تو هم دل به دل مرغ عشق ت می دادی!
کم کم دارد باورم می شود
چشمه ی نوشته هایم
روخوانی چشمان توست!
خیره شدن به خنده های تلخت!
کاش دوباره همان چشم های دورت را به چشمانم بدوزی!
یا علی
هر دو قدم که جلو می روم نا خود آگاه شایدم نه خود آگاه ، بر میگردم! چشمان دلم بارانی است ولی من هم چنان به زانوانم التماس می کنم تا نلرزد! نلغزد و مانند همه ی دنیا مرا تنها مگذارد!!!
بر روی دلم هیچ چیزی سنگینی نمی کند به جز اعتراف یک اشتباه ! اشتباهی که کلید راه حلش را هیچ ناشری در پس کتاب زندگی چاپ نکرده است... اشتباهی که آبی است... هوز هم دلم را می لرزاند! راستش را بخواهی گاهی ، در نیمه های شب ، وقتی چشمانم را به روی هم میگذارم تا شاید به سفری بی بازگشت بروم و دریغ که نمیروم! بغضم را می ترکاند ... دلم را تنگ می کند... تنگ نگاهی که هیچ وقت خیره به چشمانم نبود ... تنگ آغوش گرم تو که هیچ وقت سردی تنم را مرهم نبخشید! تنگ دوستت دارمی که هیچ وقت برای من نبود ....
مثل یک آدم کمایی از خواب بیدار شدن برایم سخت است . دور شدن از تمام خیالات تو برایم سخت و نفس گیر است . فراموش کردن دل تنگی هایی که با خیال تو ساختم، برایم سخت است . نا نوشتن از تو برایم کاش می دانستی مانند نداشتن ت برایم ناشدنی است . چگونه چشمان سبزت را ببینم و نفس کشیدن برایم سخت نشود؟؟!!!
شاید بد بودن راه علاج زنده ماندن باشد ! شاید خوردن یک پیک ، نه دو پیک ، نه ان پیک حال دلم را به فراموشی تو ببرد ...
شرابی میخواهم که از جنس چشمان تو نباشد
مستی می آورید که این دل ، نا خورده مست است
دعای این روزهای لبانم این است ... بودن ت یک درد است و نبودن ت هزار درد !
به دنبال درمانی برای یافتن هویتم میگردم ...
خدایا باز گردان گم کرده ی دیرینم را
هیچ وقت معنای خود را نفهمیدم من همیشه با تو ما بودم و تو با ما ، من!
ننگ قاتل بودن بر پیشانی شاید بهتر از توبه شکستن باشد
رقصیدن در هوس های زود گذر
شبی در این خانه
شب دیگر در آن خانه
شب ها و خانه های دگر
فروختن پاکی و فیروزه ای دل
درد ندارد
زخم ندارد
دریدن دل های آرام
شمشیر زهر آلود نمی خواهد
همین که تو باشی و استادی کنی و لبخند بزنی
دروغ سر مشق هفته اول دریدگی می شود
همین که من باشم و شاگردی و لبخند تلخ
تا آخر هرزگی اش می روم!
سندش این روز است...
سال روز 3 / 11 / 1370
باید پرواز کرد....
باید آسمان ها را
آبی ها را
نگاه ها را شکافت
باید قلب تسخیر نشدنی تو را چنگ زد
سنجاق زندگی را بر خوشی قفل کرد
باید راه قرض گرفت !
دوید و دوید ...
تا رسیدن به آرزوها ! گرفتن ماه در آغوش
چشمانم به پاهایم التماس می کند برو
تا رسیدن به نگاه مهربان او قدمی نمانده!!!
در این روز که سند دنیا و زمین هدیه خداوند به بنده اش است تنهایم مگذار! الهی رنگ دلت آبی ...
معنای انتظار را خوب می دانی ... به اندازه التماس های من به کفش هایم! چقدر دور است حال دل تو با روز تولد من!
کاش بشود امرز را تو با من جشن بگیری.در پناه مولا علی
زنده ام
قلبم هنوز به همان ریتم سابقش می زند
من به دعای ناکرده تو زنده ام
به نگاه نادیده تو دل خوشم
به کلام ناگفته تو شنوام
به لبان نا بوسیده تو عاشقم
به چشمان دیده ی تو مستم!
به حرف های ناگفته ی تو شنیدارم
به سلام ناکرده تو سلامتم
به گل رز ناخریده تو معطرم
به درد آشنای چشمان تو بیمارم
به نگرانی این روزهای تو پندارم
من به تک تک ثانیه های عاشقی تو امیدوارم!
در پناه مولا علی
من نرفته بازگشتم
صدایت به گوشم رسید
صدای پای آمدنت
آخ که نمیدانی چقدر آرامم می کند
من برف را به فال نیک می گیرم
زمستان را فصل عاشقی می نامم
می خواهم بنویسم
بنویسم فاطمه و سه نقطه را گم کنم
بی هویتی و ترس و بی وفایی را گم کنم
دل من دچار گشته است
به اخم بیم ابروانت
به خنده ی تلخ روی لبهایت
به همان گاهی نگاهی اشتباهی ات
من می مانم
به یاد امیر کوچه های نیمه های شب کوفه
به یاد اولین شهید هاشمی علی اکبر (ع)
به یاد مشهد الرضا ... حضرت سلطان
منم آن مستی که هستیش به آتش کشانده است
همنوا با فریاد تو غریو بر می آرم
سکوت تلخ را می شکنم
عشق سبز من
هنوز هم می شنومت
هنوز هم می بینمت
هنوز هم می فهممت
هنوز هم خود را گم کرده ام
هنوز هم سکوت را قربانی رسوایی کرده ام
هنوز هم تشنه ی لختی شراب از دستان تنها ساقی زندگیم هستم!
دنیا مثل همیشه ساز ناکوکش را میزند
نمیدانم چه رازی در چشمانت نهفته است
وقتی آرام و بی ادعا خیره به چشمانم رو به رویم مینشینی
زیبا ترین سمفونی دنیا گوش های دلم را نوازش می کند...
من واله و شیدای راز در چشمان تو مستم!
حال من خوب است
تو بمان و شانه های لرزانم را محکم بگیر و بگو
دروغ گوی خوبی نیستی!
در پناه مولا علی
به نام او
به نام اویی که قدرت دارد ... تواناست ... مهربان است... این ها را با هر کوردلی می توان از زلزله اش و سالم ماندن دریافت! من فاطمه بلند و قاطع فریاد خدا خدا را سر می دهم و سپاس فراوان خود را از کلمات حق او دارم!
مهربان ترینم!
در حین زلزله:
خواب بودم... قیلوله ی نیمروزی... من و خواهرم... هر کدام در اتاقی مجزا... راستی اکرم اگر زلزله خانه مان را آوار می کرد ... چه می شد؟ بر سر اتاقمان چه می امد... بر سر دوست داشتنی ترین وسایل شخصیم ... بر سر دفتر ها و کتاب هایم... تلفن همراهم؟ با همه شماره های دوست داشتنی ... بر سر دل تنگی های روانه شده بر دفتر داخل کمدم؟؟؟ بر سر عکس هایی که هر کدام بنا به درخور خود ثانیه های قد کشیدن فاطمه را به تصویر کشانده؟؟ بر سر منم منم هایم... بر سر آرمان ها و اعتقاداتم... بر سر مهربانی هایم بعضا اجباری و منت ها و حرص و آز ها و چه و چه!!!
در خواب شیرین و ناز... دیوار بالای تختم ... آخ تختم ، مامن آرامشم... تکان خورد ... نرده پنجره اتاق را گویی در فرق سرم دیدم!
اکرم تو راهرو پاورچین پاورچین امد... قدم هایش قرن ها طول می کشید! فریادزنان گفتم تو هم فهمیدی زلزله اومده؟ گفت پ نه پ تو فهمیدی... دو خواهری که 24 ساعته 27 ساعتش را به مشاجره می پردازندخنده بلندی به مرگ و زلزله و ترسشان کردند! دو تایی یار و یاور هم شدیم و از ترس فرار کردیم...
بعد از زلزله:
خالجانم ... خانه اش با خانه ما روبروی ماست... در خانه اش برای 3 تا خواهرزاده شر و شیطون و گاهی کوچک بی معرفتش همیشه باز است... خودش میدونه چقدر دوستش دارم! با رنگ و رویی پریشان تر از من و خواهرم آمد ... برق نگرانی او را مانند یک مادر همیشه در چشمانش می بینم....
خاله مادر دوم انسان است... از بیانات حقیر می باشد!
بگذریم... زلزله 5.5 ریشتری عصر امروز مشهد چیزی را به یاد و نگاه من نیاورد جز دلهره رفتن از پیش تو... از تویی که نیامده قرار است بروی... وقتی یکی از پاهایم روی زمین بود و آن یکی نمی دانم شاید در به پایان رساندن آرزوهایش.... بماند چه دیدم... هر چه بود آرزوهای آبی دلم را برگ می زد....
چه رمانتیک شد!
حال همه ما خوب است... فقط دلمان به حال مردم طبس و رودبار و بم سوخت ... بیش تر از سال ها قبل... خدا نجات دهاد هر بنده متذکر به نام علی (ع) از بلای ناگهانی زلزله!
کاش بشود نگاهی اشتباهی به ترس در دلم بی اندازی...
کاش نشود آن چیزی که درتکاپوی زنده ماندن دیدم... آمدن تو اما دیر...
اللهم احفظنا من بلای الطبیعی....
اللهم عربی بلد نیستم دعا کنم ولی نماز آیاتت را می خوانم!
ترس دل من از مردن نیست... از نا گفتن های پیش از بستن کوله بار سفر ابدیم....
در پناه مولا علی
باور می کنی از سکوتت می ترسم؟
سکوتی که علامت رضاست
از روز اول آمده ام تا به سکوت برسم اما از سکوت تو می ترسم
تو مهرت بر خشمت غلبه دارد
وقتی سکوت می کنی و نمی خندی
انگار در گیر و دار مهرت گیر کرده ای انگار خشمت را فرو می خوری
های جناب معبود من
دلی شکسته در پی لبخند توست
این روزها دل ها دیگر دل نیست
ول است
انگار هر کس تبری به دست دارد
کاش خنجری بود اما این روزها هر دلی تبر به دست است
تا ریسمان دل دیگری را پاره کند
پدرم می گفت: ما روزها خنجر دست می گیریم برای دل های یکدیگر
اما کسی دلش را برای خنجر ما به دست نگرفته است
جناب معبود من
من دلم به خنجر تو عادت کرده
ببر ٬ بشکاف ٬ عاشق کن ٬ ویران کن
که اگر خانه ای هست از آن توست
که اگر صدای هست فریاد غربت توست
که اگر دستی هست آشنا به قلم توست
باور می کنی از سکوتت می ترسم؟
من همیشه آشنا به لبخند تو ام
دلم را به امانت به تو نسپرده بودم که روزی بیایم و پس بگیرم
دل من سند زنده ماندن من است
دل پس می فرستی؟
بی دل که بشوم بی داد می کنم
من عاشقم با عاشقت چه می کنی؟
من این دل را به که بسپارم؟
یک دل پاره پاره ی عاشقی که جز نام تو بر آن حک نشده و نخواهد شد
من این دل را به که بسارم جناب معبود من
از زندگی سیر می شوم که دل خوشم به لبخند تو
دل خوشم به اینکه مرا صدا می کنی
حال به هر نامی که خودت می خواهی بگو
به کدام قسمت قصه قسم بدهم که از سکوتت می ترسم؟
این روزها مثل برق و باد می گذرد... انگاری همین چند شب پیش بود لحظه ی تحویل سال حافظ در گوشی خبر آمدن ت را زمزمه کرد... خبر عاشق شدنم را... سبز شدن را... نوشتنم را... همه ان چه دارم را... من مدیون بهار 90 هستم!
بهار و تابستان و پاییز گذشتند ... زمستان... فصل لمس شدنم... فصل عاشقی های سوزناک... دارد می گذرد...طبق قانون دل ، باید بخندم به خنده های تو ، برقصم به ساز تو ، بمانم به یاد تو ، برهانم غم ها را بخاطر عشق تو! اما من ترس دارم... از نگاه تو ، از نزدیک شدن به تو ... از دست گذاشتن در دستان تو... از کنده شدن... رخت نو بر تن کردن... از رها شدن... از آواز شدن برای ترانه های دل تنگی تو ... از ما شدن در خیالم!
فاطمه! از دشمن دیرینه خود ، از مار چنبره رده بر دل خود ، از اتاق تاریک عاشقی دلش ، از حس بودن یا نبودن تو ، از بی تفاوتی تو ... رنگ باخته است...
روزها و شب ها کوچه های به تو رسیدن را با کوله ای پر از احساس گز کردم... به هر دل تنگی که رسیدم ایستادم و یادگاری از خودم و عشقم بر ان بجای گذاشتم!
گفتند نامت چیست . گفتم ندانم! گفتند مقصدت کجاست؟ گفتم نا کجا آباد عشق... گفتند در پی چه حیرانی؟ گفتم ندانم چیست! فقط چشمانم را بسته است ... هر چه گفتند و پرسیدند من ندانستم چه بگویم!
دروغ گو خطاب شدم... با ان که من خود ندانستم دنبال چه می گشتم...
ردی از در خانه دل تنگی هایت یافتم... آمدم و در زدم اما تو باز نکردی! خواندم اما تو گوش هایت را گرفته بودی... عاشقانه ها سرودم اما چشمانت را هم بسته بودی!
فقط آهن آهن را می تواند ببرد... دیالوگ فیلم شعله را سرمشق رسیدن کردم.
از سه نقطه گفتم. از عاشقانه های حضرت پدر. از نبودن هراس در دل های مریض. از خنده های تلخ. نگاه های سرد! از چشم بیمار. از ماشین های مدل بالا و محک دل دختران . از تنهایی ... از عشق ... از تنهای و عشق!
آمده ام خانه ات! با سه نقطه! با درد دل ! با راز دل و رنگ رخساره و خبر سر درون! با فالگیری و رمالی.... با نگاه های پرسشگرانه... با سوال های بی جواب... با ساعت ها و ثانیه های بی شمار انتظار... با امید به شنیدن پاسخ دل... دل من و دل تو... با ترانه های محسن نامجو ، رضا یزدانی ، گاهی امیرحسین مدرس...
هنوز هم می آیم... درد میکنم... دل میکنم... عشق میکنم!
سر کشیدن مستانه شراب انتظار
کار لبخند من بانوست!
یا علی
بابت تمام نبودن هایت
نبودن هایت و عاشقانه هایم
اشک ها و لبخند هایم
خوبی حال امروزم را به چشمان سبزت مدیونم
به مهربانی پر اخمت!
شرمنده نباش گل من!
من با تو عاشقانه ها سرودم و ساختم و گاهی سوختم
تو در بین ما نبودی ولی یادت همیشه گرامی و جایت سبز بود
در بین ما
ما سبزیان عاشق
تو همیشه لبخند به لب داشتی
قامت راست داشتی
در پس چشمان تو
طوفان را می دیدم
به خود لرزیدم
اما برای صدم ثانیه ای چشم از چشمانت بر نمی داشتم
خنده هایت را ریتم می دادم
به همان تلخی روی لب های خودت
سمفونی غم بود...
سواد دلم زیاد است
با تمام تقلبت نمی توانستی از من پنهانش کنی
برگه تقلب دل تنگی هایت را همیشه در چشمانت پنهان می داشتی
غافل از این که من همیشه چشم هایت را می پاییدم
نمره ات بیست بود
تو در بین همه شلوغی های دلت ، تنها بودی
شاد بودی و پر از باران
عاشق باران بی چتر و دویدن
خواهش تنهایی و عزلت
می دانستم!
من فقط نگاه عاشق ت را میخواهم
شانه های استوار ت
دویدن بی چتر زیر باران
من خنده های تلخ روی لبانت را می خواهم
من به همان
گاهی نگاهی اشتباهی را
در پناه مولا علی
بماند که دست نوشته های عاشقانه ام به دستان جفا کار نا اهلان می افتاد و باب تمسخر را باز میکردند... راستی سر درش این بود : ورود برای عموم آزاد است...
فاطمه را باکی نبود... به قول سهیل رضایی آن زمان بلکه به مثابه کنون عاشق زخم خوردن بودم و هستم و مستم! شبانه ام خواندن بود و روزانه ام اندیشیدن... زمان خاصی نداشت فقط میدانستم فقدان چیزی یا چیزهایی اذیتم میکند... دآبی را دوست می داشتم دنیایم قرمز می شد... از شور عشقی ننگین قرمز ... نمیخواستم دلک آبیم را از دست بدهم!!! خدا را شکر دربی ها بلای جان نابودی آبی هایم شدند... ثانیه ای خنده را با خدا تقسیم می کردم به صدمش نمی رسید چشمانم شیفت بارانی هوا را پر می کرد....شب و روز نداشت ... 3 شیفت بیست و چهار ساعته را می باریدم...
دستانم تنبل شده بودند و قلم بر دست نمی گرفتند... هر چند دل پری داشتم... سری پر از سوال و جواب های نپرسیده... پر از دغدغه های سر درگم... پر از بی نظمی های منظم و آشفته! عصری پر از دل تنگی بهترین و مفید ترین زیر نویس صداوسیما جلوی چشمانم رقصید و تلنگر جاودانه شدن را زد...
من و خیابان امام خمینی و ساختمان صبا و خبرنگاری... به چشم آسان می امد ... به عمل از بیستون کندن سخت ... به سبب صداوسیمایی شدن و دست به قلم شدن ... چشم جهان بین شدم! من هیچ سر و سری با فراماسون ها ندارم! دغدغه های مردم شد ناهار و شام جسم گرسنه ام...شب و روز را پای اینترنت جان دادم...
در دنیای خود به نامی رسیدم (معذورم از گفتن آن نام) ... نامی که تا چند صباح پیش چیزی جز سه کلمه برای فاطمه چیزی نداشت... خبر از نردبام آسمان دارید؟؟؟؟ رسیدم به عشق!
شیر خدا... حضرت پدر... مولا علی... یگانه مرد عالم... عاشقانه فاطمه... کوچه و پس کوچه های نیمه شب کوفه... نماز صبح رمضان... مرغابی و شمشیر زهر آلود و کاسه شیر...
نوشتن و خواندن و در پی نام تو گشتن همچنان ادامه داشت... بی قراری هایم را پایان نبود... آرزوهایم را در دنیا سقفی نداشت...
من و وبلاگ نویسی... روزهای اول باز به چشم آسان می امد اما به ناگاه حافظ فرمود...
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها... که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکل ها
نفهمیدم چه شد... من از تو می نوشتم ... از خود و درد های ورم کرده بر دلم! از روزگار جفا کار و خطاکار... از خدای استقلالی... نوشته هایم شدند دل نوشته ... شدند شعر!
من و مسابقه جوانه... آنقدر درد تو برایم سنگین بود دلم می خواست با مردم فریاد بزنم... برگرد... گم کرده بودم... نمیدانم چه را... فقط نداشتم... نبود...
گوش هایم پر از جلیلوند شده بود... پر از فرمان فتحعلیان... نامجو و سالار عقیلی... شده بودم پر از عشق... از همان ها که می سوزاند تمام روح و جان را...
بی آن که خود بدانم و بدانی ... دوستانت ... هم رزم هایت... رفقای نابت سلامم را علیک می گفتند... هر چه دور می شدم... می رفتم... خط عوض کردم... خودم را گم کردم باز می یافتی مرا... یقین داشتم این خود نیست که دنبال فاطمه دنیا را اسیر کرده ای؟ ولی نمیدانم چه بود فقط اسیر کرده بودی...
اورکا... اورکا... یافتم یافتم ارشمیدس شد زبان دل فاطمه! یافتم ان چیز که در خود گم کرده بودم...شب زنده داری هایم جواب داد... دستان خدا را دیدم و های محمد علیزاده این جا در خانه ما و دستان من معجزه کرد...
سمت چپ یا راست دل همه اهل دلان نام تو حک شده بود... آنقدری که چشمان ضعیف من توانایی دیدن را نمی توانست انکار کند!
من و آینده ای روشن!
در پناه مولا علی
چرا از درد
چرا از سیاهی
چرا از نبودن چرا از نخواستن
چرا و چرا های این چنین
دلم به درد میاید
به لرزه میاید
در گوشی بگویم
گاهی از تپش میماند
عاشق که شدی
درد و زخم و سیاهی و نبودن و نخواستن
می شوند چاشنی یار،نمک غذای دلداررهگذری آرزوی کم شدن غمم را داشت
به رویش چیزی نگفتم
ولی قطرات اشکم چنین پاسخ داد
اگر غمم کم شود وای به حال زار دل
وای به حال عشق
عشقی که در خانه دل جای خوش کرده استاین جا می توان ریاضیات دل را اثبات کرد
از حسابان و احتمال و دیفرانسیل و انتگرال من به تو میرسم
نیاز به ماشین حساب ندارد دل تنگ من
همین که من غم دارم مساوی می شود با عشق تو
اگر حد آن به صفر میل کند خوشا به حال ایکس بی نهایت
غم من منفی بی نهایت استعددی که نه تو می دانی نه من
نمیدانم
این سرما بدجور تنم را می لرزاند
رنگ رخ چهره ام را شسته است
دستانم را به قلم های تلخ می برد
خیالم!
آن خیال پر از احساسم
...
دریغ...دریغ
شاید برای تو نا مفهوم نباشد! حس چشمان تو حس خیره به دریا نگریستن را در فاطمه زنده می کند. حس خواندن سر مشق های عشق تو دلم را می لرزاند... ابی است دل تو! میدانم میدانم ...
از اندیشیدن به تو لذت می برم! نا اگاهی مرا دیوانه خطاب کرد و از عشق لمس شدنی خود با هیجان سخن به میان آورد... از نگاه های آتشین معشوقه اش با آب و تاب حرف می زد... از دفعات پر تکرار دوستت دارم هایشان دلم را گاهی به غم فرو می برد!
نه عشقم! من هنوز خیال تو را دوست میدارم
به ناگاه خود را در رینگ عشق لمس شدنی او و خیالی خود یافتم! ترس وجودم را تسخیر کرده بود... لبخند پیروزی بر لبان حریف را که دیدم... راستش را بخواهی تردید کردم! خنده های شیطانی و پیروزمندانه حریف آب سردی بر روی احساسات پرورش داده ام شد... قیافم زرد شده بود و به پاهایم التماس می کردم که روی من سیاه است برای یاعلی بر زبانم راست بمان و خم نشو!
می ترسیدم! از این که ببازم... با این که باختن به قاعده استیلی را حفظ بودم... از این که بدوم و بزنم و زمین بخورم ... از نگاه های پرسش گرانه تو می ترسیدم... سالن به یکباره ته مانده انرژیم را گرفت! یک صدا عشق لمس شدنی را فریاد می زدند و من ماندم و حس چشمان تو!
با یا علی که بر لبانم نقش بسته بود... مشت اول را زدم ... مشت دوم و سوم و ... به پیروزی فکر نمی کردم ... من فقط خودم را در مسیر آزمون قرار دادم... سال های عمرم را .... خستگی شب های طولانی زمستانیم را... تموم گریه ها و هق هق های شبانه ام را... همه را با خود تکرار می کردم... یهو سالن ساکت شد... نمیدانستم چه شده است! نمی توانستم باور کنم... سالن یک صدا مرا تشویق می کرد... دیگر خبری از فریاد بوسه های شبانه نبود... خبر از به آتش کشیدن عشق نبود... همه تو را صدا می زدند... صورت من خونی و مالی بود...
از این که بالاخره آمدی بر بالینم ... خوشحال بودم... دلم طاقت گریه های بلندت را نداشت!
حیف و دریغ ! دریغ از این که فاطمه هر چه صدایت می کرد تو نمی شنیدی... حایل بین من و تو همچنان به قوت خود باقی است... حالا که هر پنج شنبه بر بالینم میایی... سنگ قبر من حایل عشق رویایی تو شده است!
ای عشق رویایی من!
فردا روز مبارزه توست... و من خط پایان بر رویای خود می کشم... چه طعمی دارد بوسه از آن لبان آتشین تو!
میدانم که برنده رینگ عشق لمس شدنی و خیالی
رویای من است!!
در پناه مولا علی
تنها آرزوی من شنیدن این شعر از همان لبان آتشین توست!
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
هر چند بغضت را فقط برای من به یادگار می اوری
ولی من مثل ماشین لباسشویی
بغض حک شده بر روی لباس دلت را به خنده های عاشقانه تبدیل می کنم...
در پناه مولا علی
به زیبایی چشمان مست کننده است
مسحور و وامانده ی دلت هستم
هستم!
مستم از شراب نگاهت
معشوقه ای جنون
حالی به حالی ام
فریاد فریاد از نبودنت
یا علی